بد نبود ۲۶۰ سوال خفن ۱۰۰ تاشو زدن محکم دردش اومد خدا منو ببخشه قصدی نداشتم
الانم سرم شولوغه خیاطی فرش و کتاب کلاس ... بماند بای
کلاغه دلش گرفته بود
کلاغ سیاه پاپتی
پرید روی شاخ درخت
گفت : غار و غار
از یه جایی صدا اومد
که : زهر مار
بغض کلاغه ترکید
یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید
یه تیکه سنگ از تو حیاط
نشست رو سینه کلاغ
قلب کلاغه ترکید
کلاغه مرد
...
کسی نفهمید که کلاغ
دلش خیلی گرفته بود
آخه شب قبل
یه گربه ناز و ملوس
بچه هاشو گرفته بود
حیف کلاغ پاپتی
با رنگ زشت و خط خطی
....
راستی مگه ما آدما
از دل هم خبر داریم ؟
ما آدمای رنگارنگ
زشت و قشنگ
درد دلامون الکی
عاشقیمون , دروغکی
دل چی چیه ؟ یک تیکه خون
پر از : نرو , پیشم بمون ...
دلم میخواست کلاغ بودم
همون کلاغ پاپتی
زشت و سیاه و خط خطی
گریه می کردم : غار و غار
پشت سرش یه زهر مار
حداقل این فحشه که راستکی بود
اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت
دلم میخواست کلاغ بودم
تا که یه سنگ راستکی
که درد اون بهتره از زخم زبون آدما
دلم رو با تموم این نگفته هاش
بترکونه
...
صبح سحر
یه رفتگر
کلاغه رو کرد لابه لای آشغالا
دلش نگو , یه تیکه خون
پر از :برو , پیشم نمون .
منم و چندتا قناری با یه زندگیه ساده
یه درخت بید و سایش همینم واسم زیاده
همینم واسم زیاده
منم و یه آشیونه که فقط اسمشو خونه
یه نهال گل نداده همینم واسم زیاده
همینم واسم زیاده
شده قلبم همین خونه با فضایی عاشقونه
این فقط عشق که هر روز به رگام خون میرسونه
به رگام خون میرسونه
منم و یه گلدون گل روی تاقچه اتاقم
شده این گلدون کوچک وسعت تمام باغم
نه گله از بیش و از کم نه گله از دل پرغم
دوست دارم همینی که هست با تمام اشتیاقم
با تمام اشتیاقم
نمی دونم این راهی که جلو پامه به کجا ختم میشه، نمی دونم حکمت این کارای خدا چیه این با دست پس زدناش و این با پا پیش کشیدناش یعنی چی، گیجم کردی خدا ،تو که این جوری می کنی یه راهی یه چاهی نشونم بده یه کاری کن که باز دیوونه بازی در نیارم یه کاری کن که بازم خر نشم نمی دونم میشه اسمشو خریت گذاشت یا اون قدرام که فکر می کنم بد نیست که خریت نام بگیره ولی خدایی نمی دونم کجام باید برم یا برگردم انگار تو اتاقه دایره ای و آینه ای گیر کردم گم شدم مامانمو می خوام مثل بچه ها که موقع گم شدن مامانشونو می خوان کاشکی بچه بودم هنوز کاشکی هنوز هیچی حالیم نبود کاشکی غم با من نا آشنا بود هر چی بود سادگی بود هرچی بود صداقت بود هرچی بود یه رنگی بود کاشکی تهه همه چی با یه بوس و آب نبات به خوشی می رسیدکاشکی کاشکی . اما این کاشکیا واسه درد من درمون نمی شه .
من باید عوض بشم آره تو این مدت خیلی بلا سرم اونده با چند تا عاقل صحبت کردم یکیشون کتاب راز رو بهم داد من تا نصفشو خوندم ولی خوب یعنی اصل ماجرا رو گرفتم واسه همین حال نکردم تا تهش برم. چند تا کتاب صادق هدایتم خوندم به قول آقای ی بوف کور رو بخون که تو هم مثل اون خود کشی کنی راحت شیم (البته شوخی بود) تازه گفت تو هم مثل هدایت دیوونه ای گفتم حتما هستم دیگه...
چند نفر خیلی کمکم کردن نوشته هامو خوندن نوشته هاشونو دادن من خوندم خلاصه کلی باهاشون جور شدم الان تو مرحله ی ترک غم و فکرای بد هستم و باید به این آدمای آشغال دورو برم بی توجه بشم چون به قول استاد خوش به حالت که به آشغال بودن دیگران و دوروبریات پی بردی و تو باید از این هوش استفاده ی درست بکنی گفت بیا به این آشغالای دورت بخند ودست بندازشون . راست میگه من باید شاد باشم شاد ِ شاد من جوونم خیلی فرصتای خوبی در پیش دارم باید مقاوم و شاد باشم .من می تونم من باید بتونم من یک عنصر مفیدم زندگی بدون من لنگه زندگی به من احتیاج داره نه من به اون من از خدا می خوام که همیشه مثل الان و گذشته یارم بشه چون دوسش دارم و بدون اون میمیرم .(چاکرتیم به مولا، خدا جونمی)دیگه برام مهم نیست کی منو دوست داره کی نداره دیگه برام مهم نیست من عزیزی رو از دست دادم شاید تازه اون منو، منو که یه نعمتم رو از دست داده (والا) دیگه برام مهم نیست که کی پشتم چی میگه حتی اگه تو روم بهم فحشم بده بازم مهم نیست با چشم میرم تو مشتش ولی خیلی خونسرد،بزار هرجور که دوست داره منو ببینه من که با حرفای دیگرون بد یا خوب نمی شم من همینم که هستم می خواین بخواین نمی خواینم به خودتون ربط داره اصلا به درک من برای خودم ارزش دارم و برای خدای خودم ،چه فرقی می کنه که کی کجا یا کِی منو دوست نداشته باشه من یه الماسه کوه نورم شایدم قیمتی تر هر کی بخواد می تونه از وجودم و با ، با من بودن لذت ببره (البته از نوع درست نه بی جنبه بازی)
بازم از خدا ممنونم که هوامو داره...
وقتی تنهام تنها تر از همیشه
دلم به حاله دله سوختم می سوزه
و من به این حقیقت انسان ها پی بردم که هیچ جسمی لایق دوست داشته شدن نیست و انسان ها همه جسمند اشتباه نمی کنم من روح آنان را دیده ام ولی روح آدمی تحت سلطه ی جسم است و اگر این چنین نبود کسی بر ظاهر خویش فاخر نمی گشت .
هیچگونه از ارتباطات آدمیان اعم از فرزند و والدین ،خانواده، اقوام ، دوستان و حتی همسران دلیل لیاقت آنان در شنیدن حقایق روح آدمی نیستند چه بسا والدینی که فرزندان خود را در بد ترین شرایط جسمی و روحی قرار می دهند و یا خانواده های از هم پاشیده اقوامی که حکم دشمنان را دارند دوستانی که با اسم رفاقت نامردانی نیمه راه هستند وحتی همسرانی که بر هم خیانت کرده اند این روابط سبب می شود که انسان بر مبنای آن بر این افراد اعتماد کرده و سخنان دلش را بگوید .
درست یادم نیست ولی جایی از یک محقق خواندم که ارتباطات آدمیان همه و همه برای حفظ بقا ونسل صورت می گیردو نه چیز دیگر (خود این محقق تا آخر عمر نه دوستی داشته و نه همسرو فرزندی جالبه)
و من امروز به نارفیق بودندوستان چند ساله هم پی بردم و دگر بر هیچ جسمی اعتماد نخواهم کرد باشد که خداوند یگانه پذیرای احساسات یگانه ام باشد و بس.
دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد وفریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلــا
پرپر دستای خارو خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده دیگه خارو خسی نیست
بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده دیگه خارو خسی نیست
ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گلهی بره هامون
گذره گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده دیگه خارو خسی نیست
از فریدون
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
.عمده آدم ها
.حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن هاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند
.آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
.مردگانی متحرک در جهان
.خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است
.آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
.آدم های معتبر و با شخصیت
.کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم
.آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
.شگفت انگیز ترین آدم ها
.در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
زلفای یارُم بی نظیره لباش شوقه باغ شیره
بگردُم دوره چشماش برقا برق شمشیره
جونُم می یاد عمرُم می یاد
دوا و درمونُم می یاد
گلعزار خندونُم می یاد
یواش یواش یواش می یاد صدای پاش
پرسینکای یارُم جیره پای دلُم به زنجیره
زلفای یارُم بی نظیره لباش شوقه باغ شیره
الاهی ما به قربونه لب یار
زلفای یارُم بی نظیره
شکر می ریزه از کنج لب یار
زلفای یارُم بی نظیره
شکر می ریزه خرواری به خروار
زلفای یارُم بی نظیره
به مثقال می فروشه مادره یار
زلفای یارُم بی نظیره
زلفای یارُم بی نظیره لباش شوقه باغ شیره
بگردُم دوره چشماش برقا برق شمشیره
جونُم می یاد عمرُم می یاد
دوا و درمونُم می یاد
گلعزار خندونُم می یاد
یواش یواش یواش می یاد صدای پاش
پرسینکای یارُم جیره پای دلُم به زنجیره
زلفای یارُم بی نظیره لباش شوقه باغ شیره
از اینجا تا به بیرجند خیلی راهه
زلفای یارُم بی نظیره
همه کوه و کمر سنگ و سُخاله
زلفای یارُم بی نظیره
رفیقون جمع شوید سنگ را بچینید
زلفای یارُم بی نظیره
که یارُم رفته و چشمُم به راهه
زلفای یارُم بی نظیره
زلفای یارُم بی نظیره لباش شوقه باغ شیره
بگردُم دوره چشماش برقا برق شمشیره
چشمای من میل به گریه داره می خواد بباره
دل نمی دونی که چه حالی داره چه حالی داره
غصه به جز گریه جواب نداره خدا نداره
هر چی تو دنیا غمه ماله منه
روزی هزار بار دله من می شکنه
دل دیگه اون طاقتارو نداره خدا نداره
پشت سر هم داره بد می یاره خدا می یاره
از درو دیوار واسه دل می باره خدا می باره
زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام
گوشهی زندونه غم دست و پا بسته ام
هر چی تو دنیا غمه ماله منه
روزی هزار بار دله من می شکنه
دل دیگه اون طاقتارو نداره خدا نداره
پشت سر هم داره بد می یاره خدا می یاره
از درو دیوار واسه دل می باره خدا می باره
زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام
گوشهی زندونه غم دست و پا بسته ام
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه چز این دست مرا مشغله ای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست فاصله ای نیست
روروبه روی تو کیم من یه اسیر سر سپرده
چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذاب منه خسته پایه ی پل
ای که نزدیکی مثل مرگ ولی اما خیلی دوری
امروز آزی جونم از کرمان اوده بود (آخه دانشجو کرمان شد رفت) و الانم حوصلم سر رفته
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر مرا چون دود برفتی
چون آرزوی تنگ دلان دیر رسیدی
چون دوستی سنگ دلان زود برفتی
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر مرا چون دود برفتی
زان پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراغ تو بر آسود برفتی
نا گشته من از بند تو آزاد بجستی
نا کرده مرا وصلت خشنود برفتی
آهنگ به جان من دل سوخته کردی
چون در دل من عشق بی افزود برفتی
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر مرا چون دود برفتی
سر داده در سکوتی آوای بی نوایی
پیچد در آسمان ها ناله ها یه جدایی
گوید به من دل من تا کی در انتظاری
دیگر نمی آید باز فریاد ز بی وفایی
نمانده غم گساری نمانده آشنایی
ماندم در این تنهایی ماندم در انتظارت
شهلا چه بی وفایی
شهلای من کجایی شهلا چه بی وفایی
شهلای من کجایی شهلا چه بی وفایی
من از او خاطره دارم من از او خاطره دارم
خاطراتی خوبی زیبا مثل زیبایی رویا
من از او خاطره دارم من از او خاطره دارم
خاطراتی خوب و شیرین مثل زیبایی آغاز
عاشقم عاشقم من عاشقم از روز ازل
عاشقم عاشقم من باور به عشقش به ابد
من از او خبر ندارم اینو من باور ندارم
باور تنهایی موندن باور تنهایی خوندن
باور بازی رو باختن یا قمار عشقم بردن
توی این دیار غربت حتی بودن حتی مردن
عاشقم عاشقم من عاشقم از روز ازل
عاشقم عاشقم من باور به عشقش به ابد
اگه ابره که بارون می زنه
می زنه به موج دریا می زنه
می زنه به دشت و صحرا می زنه
دلمــه که داره فریاد می زنه
عاشقم عاشقم من عاشقم از روز ازل
عاشقم عاشقم من باور به عشقش به ابد
واسه عاشقا که همیشه شبا شب یلدان پس هر شبتون مبارک
از دوستای گلم که تو نبودم به یادم بودن بازم تشکر می کنم
قربونتون برم مر۳۰ ممنون تا بعد میبوسمتون ۲تا![]()
![]()
فعلاً بای
از این همه تکرار گند زدم به خیاطی هام بس بی حوصله ام به خودم فحش می دم
رفتم تو اتاقم نیازداشتم تلافی چند وقتی که گریه نکردم رو درارم به یکی احتیاج داشتم منو محکم
تو آغوش بگیره و من با صدای بلند گریه کنم ولی هیچکی و نداشتم بالشم رو محکم بغل کردم که صدامو کسی نشنوه و تا جایی که می تونستم گریه کردم و به آسمون ابری نگاه کردم
مثل همیشه تنهای تنهام درست مثل اون روزی که با عالیه تو اتق سردش همو بغل کردیم و من آروم اشک ریختم
مثل همیشه تنهام مثل همیشه
فقط خدامو دارم
خیلی وقته حوصله ی هیچ کاری رو ندارم حتی حوصله ی خودمو خسته شدم دوست دارم واسه یه مدت تقریباً طولانی تو خودم باشم و کسی کاری به کارم نداشته باشه
یا مثلاًیه سفرشخصی برم یا حتی یه مدت تو کوه چادر بزنم ولی حیف اجازهی این کارو ندارم ولی اگه داشتم حتماً آروم می شدم
راستی دنباله یه کسی یا چیزی می گردم که بتونه آرومم کنه اونقدر آروم که باز دباره اشک بریزم آخه خیلی وقته غمگینم هوام ابرییه ولی بارون ندارم
اگه کسی می تونه اشکم و دراره حتماً کمکم کنه منم هر کاری از دستم بر بیاد براش می کنم
این تابستونه لعنتی ام که تموم شد ولی من هیچی ازش نفهمیدم آخه امسال خیلی درگیرم تازه می خواستم گواهی نامهی رانندگیمو بگیرم ولی مثل این که فعلاًباید بیخیالش
بشم آخه کارای عقب مونده زیاد دارم و حوصله ندارم
این 5 شنبم نمایشگاه کارامونه باید بریم کارارو بچینیم روز افتتاحییه حتماً هندیکم مو می برم به یاد کارایی که سر کلاس کردیم یه فیلم داشته باشم
فعلاً بای بای
عجب دورانی بود بچگیامونا چه حالی می کردیم نه دشمن بودیم نه دشمن داشتیم
در کل امروز با دیدن فیلم رودخانه ی خاطرات یاد این افتادم که منم یه خواهر دارم
کهاگه اون نیاشه قطعا منم نخواهم بود زندگی برام بی هر کسی ممکنه گرچه سخت
ولی بدون خواهرم غیر ممکنه آخه ما از ۱ سالگی با هم بودیم می تونم تعداد نفسهاشم بگم
خوب به هر حال خیلی می خوامش گرچه خیلی اذیتم می کنه![]()
بگو ای مرد من ای از تبار هر چه عاشق
بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق
بگو ای سوخته ای بی رمق ای کوه خسته
بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته
***
بگو با من بگو از درد و داغت
بزار مرهم بزارم روی زخمات
بزار بارون اشک من بشوره
غبار غصه هارو از سر و پات
بزار سر روی شونم گریه سر کن
از اون شب گریه های تلخ هق هق
بزار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق
***
رها از خستگی های همیشه باورم کن
بزار تا خالیه سینم برات آغوش باشه
برهنه از لباس غصه های دور و دیرین
بزار تا بوسه های من برات تن پوش باشه
تو با شعر اومدی عاشق تر از عشق
چراغی با تو بود از جنس خورشید
کدوم طوفان چراغ و زد روی سنگ
کتاب شعر و از دست تو دزدید
***
بگو ای مرد من ای مرد عاشق
کدوم چله از این کوچه گذر کرد
هنوز باغچه برامون گل نداده
کدوم پاییز زمستون و خبر کرد
بزار سر روی شونم گریه سر کن
از اون شب گریه های تلخ هق هق
بزار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق
هی نشین غصه نخور رفته که رفته
اگه دوست داشت نمی رفت اون که رفته
هی نشین چشم به راه رفته که رفته
اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته
بی خیالش مگه چند سال تو جوونی
بی خیلاش مگه چند سال تو می مونی
بی خیالش اینا رسم روزگاره
همشون کار خداست حکمتی داره
یاد حرفای قشنگش میدونم مثل یه داغه
اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره
اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوست نداره
دیگه دست بردارعزیزم برو سوی عشق تازه
اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره
اگه دوست داشت نمی رفت حتی واسه ی یه لحظه
واقعاً من بعضی وقتا تو حکمت خدا می مونم آخه واسه چی باید واسه بچه دار شدن
ازدواج کرد و البته میشه ازدواج نکردو بچه دار شد حالا من هوس عرق تن بچه کردم هوای پوست لطیف
گونه هاش هوای اون قمبل پوشک شدش رو و اون تو مشت گرفتنای محکمش رو کردم باید کی و ببینم
از ازدواجم خوشم نمی یاد یعنی ازدواج رو حماقت می دونم چون آدم مگه مغز ... خورده
که آزادیشو دو دستی بده دست تأهُل البته من موافق %100 ازدواج سوری هستم
یعنی طلاق نامه و این چیزا واقعاً به درد می خورن ولی من بچه می خوام و قصد ازدواج ندارم
خدایا تو که به مریمت یــیهو بچه دادی نمیشه به منم همون طوری بچه بدی
وای تن داغش رو تو آغوش بگیری وانگشتت رو بدی دستش گونه های نرمش رو ببوسی
چه حالی داره
کلاً من از بچه کوچیک زیاد خوشم نمی یاد نمیدونم چرا یه دفه این قدر رفتم تو حس مادری
به من امشب ای ساقی بده مِی دریا دریا
اونقد امشب مستم کن که بشم دور از دنیا
بده جامی ای ساقی که بسازم با دردام
ساقی ساقی ای ساقــی باز مستم و دیــــوونه
غم عشق و رسواییم دیگه از کی پنهونه
هنوز دیوونشم من اسیر دل تو دستاش
عزیزم اونه اما غریبم من تو دنیا
آخ که دیگه یادش نیست که می گفت دلدارم باش
ساقی ساقی ای ساقــی باز مستم و دیــــوونه
غم عشق و رسواییم دیگه از کی پنهونه
یادم می یاد بچه که بودم همه منو دوست داشتن
چون هم بچه ی هم سن و سال من نبود هم خیلی توپولی بودم
(نه که الان نیستم) کلاً آقایون منو خیلی دوست داشتن و دارن
منم میونه ی خوبی باهاشون داشتم ولی
از همون اولم از کسی که ریش داشت فرار می کردم آخه همش بوسممی کردن و ریشاشونو تو لپای نرم و نازکم فرو می کردن
آییییییییییی مامان یاد اون روزا افتکیدم
از بچگی دوست داشتم پسر باشم همیشه موهام کوتاه بودن
تو خاله بازیهامون من بابا بودم تا این که 11-10ساله که شدم
خیلی چیزا حالیم شد که از مذکرجات تنفر پیدا کردم
یه کم بعدش بیشتر حالیم شد دیگه از پسرها بدم نمی اومد و
فقط از مردا بدم می اومد و می یاد![]()
کلاً پسر جماعت واسه خنده و سر کار گذاشته شدن به درد می خورن
پسرها در کل بد نیستن بلکه ذاتاً بدن نه شوخی کردم
همون قدر که پسر مزخرف هست دختر آشغالم هست
تو ذات آقایون نامردی موج میزنه تو ذات دخترام لوسی
البته دخترای امروزی کم از آقایون ندارن اونام نامردن
در کل هر دو جنس هم خوبی دارن هم بدی
ولی من با مردها(نه پسرها) کنار نمیام هر چه قدرم باوفا و خوب باشن
البته با پسرهام همچین خوب نیستم ولی خوب به درد می خورن دیگه
و با بابام هم صمیمی نیستم البته خوب واسه روز پدر به جهت اینکه دلش نشکنه
براش لپ لپ می خرم(آخی بابام پیر شده) ولی در کل باهاش راحت نیستم
یه استثنا ،من عاشق پیر مردای مهربونم
به خصوص وقتی قصه ی عشقشونو تعریف می کنن
این خیلی نامردیه که من بابا بزرگ ندارم